همیشه اجتناب کردم از عاشقانه نوشتن

ولی خیلی وقتها دست خودم نیست..........

 

مزدوری چشماتُ می کــــردم

بی منت تقطیر این انگــور

سعـدی شدم وقتی که خندیدی

ارزانیت این بلخ و نیشابور

 

چرخیدم و چرخیدم و مـُردم

با دف دف مسموم حق و هـو

افتادم از پا و نفهمیدی

ای نـــو عروس دشت دالاهو

 

مانی شدم،مزدک تویی لابـد

ای بـرگ برگت فعل انکاری

چنگـیز دربار هولاکوخــان

تنهـا دلیل مرگ اجبــاری

 

مـــوروث اجداد ابابیــلی

من ابرهه،من فیل،نفرینــم

سنگی که میباری به اعجازت

سیب گناه از شاخه می چینم

 

خمره بگردان و ملولم کن

از پا بیندازم،بمیرانـم

آتش بزن میخانه را یکسر

علت تویی معلول می مانم

 

فرمان بده مامــورم و معذور

تیــمور لنگم کن ابایی نیست

اسکندرم کن در شب اِشغـــــال

بی اِذن تو در سینه نایی نیست

 

مجنون ترین لیلیِ دورانــــی

شمسم که با تبریز راهم نیست

لعنت به منطق جبر تکویـــنی

عاشق شدن تنها گــناهم نیست

 

مــزدوری چشمات و می کردم

حالا که فهمیدی حلالــم کن

بشکن سکوتت رو فقط یکبار

یا نه بیا یکباره لالم کن

 

حمید رضا(الف)گروسی-

/ 178 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مخسن

هیچ چیز نمی تونه جای هیچ چیزو بگیره. به نظر من کنسلش کن.

یاور

شاعرجوان سلام. از عاشقانگی می گریزی امادر عاشقانه هایت ردپایی از تردید نمی بینم چه بسا دلدادگی شیوه رندان بلا کش باشد نه شما!!! به هر حال سخنی هست در حاشیه ی دوستی که در نزدیکی ام می زید وچند سالی ست دل در گرو گروسی حمیدرضایی دارد.عشقی باک- دورادور و بی غل و غش!همیشه اورا دیوانه مینامیدم که چگونه عشقی را در سینه دارد که روح است و کالبد ندارد تا امروز که سیاه مشق الکترونیکی شما را خواندم.دوست امروز من که دوست چند سال گذشته توست حق دارد و ای کاش شاعرانه تر او را نگاه می کردی و ...با درود

عطایی

سلام. ای نوعروس دشت دالاهو جالب بود. بذودی به روز خواهم شد

علیرضا عاشوری رودپشتی

سلام و ممنون از دعوتت . ترانه ی زیبایی چه میشد بود اگر چه میشد یه چارپاره ی گردن کلفت ازش درآورد.ولی بسیار قوی بود و خوشحالم از دیدار و خواندنت.

سینا

باسلام باسپاس فراوان موفق باشید.

غزل.م

[گل]برای این شعر زیباتون

رسول زاهدی

سلام دوست خوبم با آخرین پست سال 89 با یک غزل و چهار سوال به روزم نظرت رو در مورد غزل بگو و لطفا سوالها رو هم پاسخ بده منتظر...

پرند

سلام درود بر شما. فقط یک نکته که مزدک پیرو مانی بود و باید طبق روال شعر که شاعر سرسپرده بود شما مزدک ومعشوق شما مانی میشد(مزدک شدم مانی تویی لابد) و همونطور که میبینین وزن بهم نخورد. شعراتون زبان صمیمی خوبی داره و حس میکنم بطن شعر رو میشه دید و مثل شیشه شفاف