یک شیشه عطر

از پنجره ای افتاد در لندن

و شکست

بوی بازارچه نیشابور آمد و رنگ زعفران

از غروب ریخت.

 

                                    بیژن نجدی

/ 18 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرداد غلامی (سایه)

سلام ... آپم .. خوشحال میشم سرکی به سرزمین انتظار من بزنین ... لطف کنین و اگه هنوز لینکتون نکردم بگین با چه نامی لینکتون کنم . ممنون منتظر حضور سبزتون .

یاسمی

آقای گروسی سلام ممنون از بازدیدتون و ممنون که مرا نقد کردید سپاس ، پایدار باشید

مهرداد غلامی (سایه)

سلام دوباره ... در مورد سوالتون من 23 سالمه . ممنون از حضور گرمتون ... با افتخار لینک شدین ... [گل]

حنانه حقیقت

سلام.خوبین؟ ممنونم از نظرتون راستش این کارم زیادی قلمبه بود بقیه اینجوری نیستن[شوخی]حتما کارام و می زارم تا بخونید... منتظرتونم همیشه

گودرزی

سلام کار بسیار زیبایی از شما خواندم فقط گاهی تزاحم تصاویر ازار دهنده بود .همیشه دست به قلم باشید وشاعر راستی به کلبه چوپان سنجاق شدید

حسین عطری

دوست داشتم ببینمت برای هم شعر بخونیم سیگار بکشیم و از مدینه ی فاضله افلاطون حرف بزنیم

رسول زاهدی

سلام غزل هم مثل چای و سیگار دور هم می چسبِ به روزم و منتظر.. عطر حضورت رو به ضحن شعرم بسپار

داود اسدي

سلام خسته نباش آدرس وبلاگمو برات گذاشتم[گل]