صد ســــــــــــــــــــــــال تنهایی

 
نویسنده : اصغر(حمیدرضا)گروسی - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
 

 

 

نمایش زود شروع شد

وپرده زودتر فرو افتاد

پیر مرد عصا زنان از خیابان گذشت

رهروان فانوس به درها آویختند

شهر ستاره باران شد

زن گیسوانش را صبح بافته بود

تا شور شاعرانگیش را عاشقانه گره بزند به تار و پود این دژم

اما..............

تنها نور بود

تنها صدا بود

هیچ بود

می گفتند باران که بیاید زمین حرف می زند

می گفتند باران که بیاید سیب ها شکوفه می کنند

می گفتند باران که بیاید خدا می خندد

اما..............

فانوسها یکی یکی سوختند

رهروان آتش افروختند

آتش به خیابان ها آمد

درها را سوخت

پنجره ها را

تاقچه ها را

گل ها را

زن خندید و کودک از شوق هزاران بار مرد شد

می گفتند هیچ کس مرگ را ندیده

می گفتند مرگ مثل خوابیدن ساعت شماته دار است

می گفتند مرگ شبیه قصیده ای است که کسی صِلِه اش را نمی پردازد

اما............

نمایش زود شروع شد

باران زود بارید

مرد زود در باران آمد

زن زود آیینه را در هم شکست

کودک زود مرد شد

و پرده نیز زود فرو افتاد

مثل اینکه پا رو پا بیاندازی و از عشق حرف بزنی

قدیم ترها اینطور بود

حالا نمی دانم

اما این را می دانم که جایتان خالیست

مثل همین سکوت

مثل همین سیاه بلند

اما من ایمان دارم

باران که بیاید زمین حرف خواهد زد.

 

 

                                                                                      الف(حمیدرضا)گروسی