صد ســــــــــــــــــــــــال تنهایی

 
نویسنده : اصغر(حمیدرضا)گروسی - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
 

با وسواس خاصی نبات غرق در لیوانش را چرخاند و چرخاند و چرخاند. آنقدر که تکه نبات هی کوچک شد و بعد ناپدید شد.

آنوقت در حالی که هنوز سکته های متناوب سکسکه اش ادامه داشت لیوان را به دهان برد و همه محتویاتش را یک نفس سر کشید. بلافاصله زر ورق شیراز کوچکش را با کمک ناخنهای بلندش شکافت و فیلتر سیگار را به دستانش گرفت و فندک زد . می شد تصور کرد که ریه هایش با چه سرعتی مملو از دود می شدند. نگاهش را دوخت جایی بین سطرهای سر در گم روزنامه ، که با سایز 6 از آن فاصله بیشتر سطحی از کلمات جویده جویده بود تا هر چیز دیگر...

بعد با اشتیاق تمام لب پایینش را میان دندانهاش گرفت و شروع کرد به پوست کندن. عادت داشت. فکری که میشد لبانش را می جوید...

کام آخر را که گرفت، فیلتر را با غیض هر چه تمام تر درون نعلبکی فشرد، سیگار کزی کرد و خاموش شد. آرام صورتش را چرخاندو سیاهی چشمانش را دوخت به چشمانم. بی اینکه پلک بزند. لحظه ای احساس کردم نقش گاوچرانی را دارم که در لحظه دوئل به چشمان رقیبش زل زده. نفس عمیقی کشید، نفسی که بیشتر به یک ناله کوتاه می مانست... سرش را پایین انداخت و به گلهای لاکی فرش کهنه چشم دوخت.

_من هیچ وقت نمی خواستمش!

_ولی، آخه...

_ولی آخه نداره... من هیچ وقت نمی خواستمش!

_یعنی...

_برو داداش. برو خوش باش...

_کجا برم؟

_خواستگاری دیگه!

_تو چی؟

_ قراره برم پیش سید قاسم. می شناسیش، شوهر عمم. آستارا، واسم کار ردیف کرده...

آرام به لبه تخت نزدیک شد و کفشهای نیم تختش را ور کشید و لبخندی زد و رفت. رفت که کنار سید قاسم کار کند. رفت آستارا... خودش می گفت. من هم دلم قرص بود که می آید. چقدر راه است مگر؟! می آید.

رفت تا عصری که در کمرکش کوچه مقبلی دیدمش... با اعلان سیاه سپیدی که آن بالاهاش با خط سرخ و خوشی نوشته بود بسم رب الشهدا... و درست همان عصر بود که فهمیدم رفته بود که برود. که من خوش باشم و او رفیق باشد و بعد ... کمرکش کوچه مقبلی آن روز کربلا بود انگار که هی می دیدمش که رفته و حالا، این گل پرپر... درست مثل همان روز با چشمهای سیاه سپید کاغذیش زل زده بود به چشمهام. حال گاوچرانی را داشتم که پس از شلیک، رد خون را می جورد روی پیرهنش...

(کوتاه و سرگردان. اصغرگروسی1392)