صد ســــــــــــــــــــــــال تنهایی

 
نویسنده : اصغر(حمیدرضا)گروسی - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
 

1.

هُرم نفسهات، نیمه
مرداد است
-----------
تمام طول این زمستان

بی ملاحظه دوستت خواهم داشت

 

2.

تو نبودی

باران بارید

سیل شد

عکست را،عطرت را....

همه را بلعید

حالا

با کسی که نمی دانم

پشت به پشت هماغوشم

ولی

خوابهایت نمی گذارند!

می شود

پاییز امسال

خیالت را هم به باران ها بسپاری؟!

می خواهم با خیال تخت بمیرم

 

3.

همین که تو
اینجایی

یعنی این بهار کش آمده

حالا تو بگو نیمه پاییز است

اصلا یلداست

ولی من سین های هفت سینم را میشمارم......

و این به تساوی فصلها هیچ ربطی ندارد؟!

 

4.

همین که تو آرام بگیری

همین که این برف بایستد

من میروم

بی چتر

بی بدرقه

بی چای

بی شال

بی عشق

بی...........

بی تو............

 

5.

لا اله الّا لبت

لا اله الّا تنت

لا اله الّا گیسو در باد یله کن

لا اله الّا خرامان برقص در آغوشم

لا اله الّا.........

الّا...........

الّا تمام تو

شهادت می دهم به تمامی ابعاد وجودت

که من با تو مبعوث شدم

وبی تو به پایان میرسم......

 

6.

مثلا سنگ روی سنگ بند نباشد

آفتاب اصلا نتابد و ماه قیقاج برود در
آسمان

یا نهنگ ها بال در بیاورند

و پلنگها یار غار غزال ها باشند

مثلا فانوس جیره بندی شود و

محبوبه ها چارقد سر کنند

یا

رودها از حافظه زمین پاک شوند

مثلا درخت از دردِ شکوفه به خود بپیچد

و انگور شراب سِقط کند

یا

الکن شوند یک به یک کبک ها

و مترسک ها به دنبال زاغ ها دوان باشند

مثلا

تو گیسو در باد رها کنی

و من آشفته به دنبال گامهات تلو تلو
بخورم

بعد دلشوره بگیرم از این همه اشتیاق

و لبت شهد باشد و من زنبوری بی آشیان

آنقدر بمکم که سر آخر

جانم به لبم برسد

-------------------

افسوس که این آفتابهای همیشه

بی لحظه ای درنگ

در اندیشه طلوعند

 

7.

به لحظه های واپسینی می اندیشم

که عشق

بالی داشت برای پریدن

اما این ساعت ها

ترجیح میدهم گلوله ای باشم

شلیک شده از کلاشینکف کودکی از مزارشریف

که برای لقمه نانی

سربازی را در خون می غلتاند

تا مادری

دختری

دوستی

یا چه میدانم

زنی را کیلومترها آنسوتر

مسخ یک عکس کند و خاطره ای دور

آنقدر دور

که در حافظه هیچ تاریخی نگنجد

 

8.

به چشمهام خیره شد

به چشمهاش خیره شدم

بعد به آرامی سیگارش را آتش زد

و آرامتر سیگارم را گیراندم

آتش از دو سو بر خواست

.......

لحظه ای بعد از کنار هم گذشتیم

شاید رقصیدم

بی آن که کسی بو برده باشد

.......

لعنت، لعنت به هر چه چراغ سبز

شاید اگر این سرخ مهربانتر بود

شعری برایش می سرودم

 

9.

می توانستم اسب باشم

یا کلاغی دیوانه

شاید باغچه ای با بوته های وحشی گون

می توانستم شب باشم،یا روز

یا سیگار نیمه ای که از لب چروکیده
سوزنبان پیر فرو می افتد

یا چتری باشم در نیمروز مرداد

یا بلیط سوخته یک نمایش تکراری

آه

چه ها که می شد باشم

چه ها که دوست می داشتم

اما

خیالت تخت

هیج جای دلهره نیست

من مثل سابق طناب را می بندم

تو فقط چهار پایه را از زیر پاهایم بکش

 

10.

شهادت می دهم

شهادت می دهم که خورشید از من کینه به
دل دارد

یا نشان خانه ام را از یاد برده

هر چه که هست

باشد

محبوب من

تو چترت را با خودت بیاور

من نیز تظاهر می کنم آفتاب می گیرم

 

11.

همه چیز این جهان خنده دار است

اینکه من به هزار جان کندن لبخند تو را
قاب می گیرم

اینکه تو در پس هر زهرخند خنجری نهان
داری

و ما به هزار ترفند

چای می نوشیم

شعر می خوانیم،سیگار دود می کنیم

ما معجزه گران بی معجزه ایم

که هیچ امتی به حرفها و لحظه هایمان
ایمان ندارد

فردا نیز اگر با تمام اسباب این اتاق به
قعر زمین سقوط کردم

نخند

بیش از این از دست من کاری ساخته نبود

 

12.

نه
دست در حلق می کنی و ستاره می نمایی
نه عصا بر می افرازیی و دریا می شکافی
نه خرگوش کبوتر می کنی و آب سر بالا

شعبده می کنی!
که اینچنین
می آمیزی تنم را با تنت

 

13.

من به هم آغوشی با ظلمت ایمان دارم
و شب
از نزدیکان خونی من است

 

14.

یک پنجره با دو چنار و اندکی بوسه گمشده است

از یابنده تقاضا می شود

سنجاقکها را خبر کند

این برف سر باز ایستادن ندارد

 

15.

کشتی که در هم شکست

همه به قایقهای نجات پناه بردند

همیشه چیزی یا کسی هست که پس از هر شکست به آن پناه ببری

ولی ما در همان دقایق اول غرق شدیم؟!

من به تو پناه آوردم

تو به من........

 

16.

جنگ بود

و از بد روزگار مردم نان را بهتر از شعر می فهمیدند

جنگ بود

و از بد روزگار تو در پس مرزها مین می کاشتی و جنازه درو می کردی

جنگ بود

و از بد روزگار ما این سوی مرزها در سنگرهایمان به کمین مرگ نشسته بودیم

جنگ بود

و از بد روزگار نگاه های ما در آن بحبوحه به هم گره خورد

می بحشید محبوب من

جنگ بود

و از بد روزگار تو دشمن خلق من بودی

کشتنت را تاب نمی آورم

اما جنگ بود محبوب من

این را بفهم.............

 

اصغر(حمیدرضا)گروسی 1391