صد ســــــــــــــــــــــــال تنهایی

 
نویسنده : اصغر(حمیدرضا)گروسی - ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
 

 

همیشه اجتناب کردم از عاشقانه نوشتن

ولی خیلی وقتها دست خودم نیست..........

 

مزدوری چشماتُ می کــــردم

بی منت تقطیر این انگــور

سعـدی شدم وقتی که خندیدی

ارزانیت این بلخ و نیشابور

 

چرخیدم و چرخیدم و مـُردم

با دف دف مسموم حق و هـو

افتادم از پا و نفهمیدی

ای نـــو عروس دشت دالاهو

 

مانی شدم،مزدک تویی لابـد

ای بـرگ برگت فعل انکاری

چنگـیز دربار هولاکوخــان

تنهـا دلیل مرگ اجبــاری

 

مـــوروث اجداد ابابیــلی

من ابرهه،من فیل،نفرینــم

سنگی که میباری به اعجازت

سیب گناه از شاخه می چینم

 

خمره بگردان و ملولم کن

از پا بیندازم،بمیرانـم

آتش بزن میخانه را یکسر

علت تویی معلول می مانم

 

فرمان بده مامــورم و معذور

تیــمور لنگم کن ابایی نیست

اسکندرم کن در شب اِشغـــــال

بی اِذن تو در سینه نایی نیست

 

مجنون ترین لیلیِ دورانــــی

شمسم که با تبریز راهم نیست

لعنت به منطق جبر تکویـــنی

عاشق شدن تنها گــناهم نیست

 

مــزدوری چشمات و می کردم

حالا که فهمیدی حلالــم کن

بشکن سکوتت رو فقط یکبار

یا نه بیا یکباره لالم کن

 

حمید رضا(الف)گروسی-